همیشه تو زندگیم می دونستم که هر مردی باید یه روزی پا شه هرچی داره بریزه تو کولش بره و هرچی داره رو فراموش کنه چیزای جدید جاش بزاره این مرده می تونه زن باشه اما باید مرد باشه.مرد
خیلی وقتها همه چیمو ریختم تو کولمو رفتم همیشه مهم به اقتضای سنم کار بزرگی بوده برا خودم هرچند هیچکی هیچ نفهمید.یه روزایی همه چیمو بردم یه خونه دیگه به بهانه شرکت گذاشتم و زندگیمو اونجا دوباره شروع کردم یه روزایی در بهترین شرایطی که داشتم همه یچیو ول کردم رفتم تهران که هیچکیو نداشتم.هر دو دفعه واقعا تجربه های موفقی بود همش باعث شد چیزایی ببینم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم.برا بچه شهرستانی تهران خیلی بزرگ بود و خیلی حرف داشت برا زدن خیلی چیز بود برا دیدن.
هرچند همیشه های خدا فکر می کنیم اتو اون کشور هیچ روز خوبی نداشته زندگیمون اما من همیشه از فرط خوشی و شکم سیری و خوشحالی بوده که این تغییرات رو تو زندگیم می دادم.چند ماه آخری که تهران بودم و سفرهایی که بعدش رفتم دیگه داشت به طرز مشکوکی خوش می گذشت مثل اینکه همه جهان طی یک قرارداد مخفیانه با خدا تصمیم گرفتن آخرین روزهای زندگی یک آدمی بهش خوش بگذره.تمام دوستایی که داشتم میامدن دیدنم تمامشون رو دوس داشتم.از داشتن خانوادم مدام احساس افتخار و خوشی می کردم.حس می کردم همه چی دارم.ولی تجربه ثابت کرده خوشی به محضه اینکه از یه حدی بگذره معنای زندگی رو از بین می بره….
منم مثل این موجی که نمی دونه کجا میره و چرا میره فقط با این تفاوت که به جای فرار از بدبختی و فشار و تنهایی و اضطراب و رسیدن به آرامش می خواستم از آرامش فرار کنم و زندگیمو هیجانی کنم ،رفتم.
اینقدر دور رفتم که حتی دیگه پول ندارم نامه کاغذی بفرستم برا خونه چون واقعا گرون میشه.
رفتم جایی که اولین آدمایی باشم که خورشید و روزا می بینم.
رفتن یه قسمتهاییش پشت سر گذاشتنه یعنی باید مثلا از ماشینت دل بکنی نه اینکه ماشین خاصی باشه یا گرون باشه ولی چون چند سال هرجایی رفتی پیشت بوده باهات حرف زده به آوازت گوش داده وقتی هیچکی نبوده که گوش بده.
باید از شهرت دل بکنی حالا می خواد مثل شهر ما سیاه باشه مردمش نفرت انگیز باشن و همه تمام عمر بکوشن که تورو اذیت کنن می خواد نباشه.دوس داری به لهجش حرف بزنی و دوس داری هرجا میری بگی بچه کجایی.
بعضی چیزا رو باید فراموش کنی حالا می خواد به این خاطر باشه که گریت نگیره یا می خواد برا این باشه که حالت به هم نخوره.باید فراموش کنی کوچه ای رو که تمام عمر توش فوتبال بازی می کردی و همیشه وقتایی که یه ماشین میومد رد بشه چقدر عصبی می شدی.باید یادت بره برا اینکه دوستت سنگ دربازه رو بزاره اشتباهی انداخت رو پای تو چند روز نمی تونستی راه بری.باید یادت بره وگرنه تو این همه حجم تنهایی اگه اینا بیاد سراغت ممکنه چیزی ازت نمونه.
باید یادت بره که چقدر از آدمای تو خیابون یا از پلیسای کشورت می ترسیدی وگرنه هرچی می کوشی نمی تونی با مردم و پلیسای شهر جدیدت ارتباط بگیری.
بعضی چیزا رو اما باید بزاری رو دلت هرجا میری با خودت ببری.مثلا همه روز باید مامانتو باباتو پیش خودت ببینی.وگرنه یه همچین شبی انگار که یتیم زاده شده بودی از اول عمرت.یه همچین شبی می خوای همه چیزو فراموش کنی برگردی خونتون یا بری وسط کوه و دشت سرباز بشی ولی نزدیک مامانت باشی.نزدیک داداشی باشی که نمی تونی یه لحظه بهش فکر نکنی.
بعضی چیزا رو یکی زده رو پیشونیت.هرجا میری همه می فهمن از کجا امدی همه کلی چیز در موردت حدس می زنن همه می خوان که پیش بینی کنن الان مشروب رو می خوری یا نه.همه مرددن دستشون رو دراز کنن یا نه.همه ترجیح می دن هرچی کمتر میشه دور و برت بیان و در موردت چیزی بدونن
بعضی چیزا رو هم هیچ کار نمیشه بکنی.انگار اونا برا تو تصمیم می گیرن انگار اصلا الان فقط وجود داری برا همونا.یه دوستی دارم که کلی دوسش دارم نزدیک یه سال قبل اینکه از ایران بیام بیرون گفت مواظب باش از الان با هرکی حرف می زنی هرکار می کنی آیندتو ببین تو داری می ری و واقعا نمی تونی تاوان دل تنگ شدن رو پس بدی.من فقط دو سه روز به حرفش گوش دادم.
عیب نداره آدم یکیو دوس داشته باشه اما پیشش نباشه عیب نداره آدم دلش یهویی بخواد دستای یکی رو فشار بده اما نتونه مهم اینه که هرجا میره اونو با خودش ببره.آدما خیلی سخت واقعا عاشق میشن اما وقتی میشن دیگه فرقی نمی کنه چقدر دور باشن یا نزدیک هیچی نمی تونه از هم جداشون کنه
شاید بعضی وقتا آدم بترسه بترسه که تو یه همچین شبی تنها نمونه که همه جهانش فراموشش نکنه
اما کافی چشماتو ببندی و تموم همه جا روشن میشه میری جایی که دیگه نمی ترسی.
برا همینه که می گم بعضی چیزا رو نمیشه کاریش کرد.
شب تولدم تو همه چند سال اخیر که به زندگیم فکر می کنم شب های نسبتا غمگینی بوده درسته که تو بعضی هاش خیلی شادی کردم خیلی ازینکه پیش همه آدمایی که دوسشون دارم هستم خوشحال بودم اما همشون یه مقدار قابل ملاحظه ای غم دارن.نمی دونم شاید چون بهترین دوستی که داشتم رو دقیقا امشب از دست دادم.توی شهری از دست دادم که همه عمر ازش متنفر بودم و بعد تلخ ترین خاطرات عاشقانه زندگیم با آدمی رقم خورد که مهر اون شهر روش خورده بود و یک سال همین روز سیاه رفتم به اون شهر و باز عاشق شدم.انگار ۱۴ شهریور که میشه دریای شمال منو صدا می کنه میگه بیا برات یه چیز جدید دارم.درسته که گریم میگیره از خاطرات تمام روزهای بی مانندی که با دوستم داشتم و دیگه نخواهم داشت.درسته که بیشتر گریم میگیره که همچین روزی رو اینجا تو یه اتاق کوچیک تنها نشستم و حتی راحت نمی تونم گریه کنم که چندتا آدم دیگه تو اتاقای بغل بیدار نشن اما بازم حس می کنم که خیلی حوشحالم.
و شاید این بزرگترین تضاد زندگی ما باشه که با اینکه هرچیو که یک عمر براش زحمت کشیدیم به دست آوردیم از دست می دیم رو با یک عشق ساده می فروشیم و خوشحالیم از معامله ای که با هستی کردیم.وقتی می گم همه چیز یعنی من بچه ای بودم که هیچ وقت دوستان زیادی تو مدرسه نداشتم همه فقط منو می شناختن اما دوست کم داشتم.تمام سالهای بعد از بلوغم جنگیدم تا اخلاقی در خودم به وجود بیارم که بتونم با آدما دوست باشم و دوستشون بدارم.خصوصا بتونم با دخترا حرف بزنم و بتونم مرد واقعی ای باشم.که بتونم دروغ نگم.و بیرون آمدن از ایران یعنی اینکه هرچی تلاش کنی با آدما حرف بزنی ببینی نمی تونی ببینی نمی فهمنت و ببینی که کل جامعه با همه زیبایی ای که داره متنفری.
نمی دونم سال دیگه چقدر ازین همه اشک رو هنوز با خودم خواهم داشت که امشب بریزم اما مطمئنم بازم دلم می خواد کنار خانوادم باشم و هی به هم دیگه تولد تبریک بگیم.
تنها یک شعر امروز رو به تصویر می کشه تو ذهن من:
«روسری رقصنده با باد می رویم از یاد بر بند رخت
ماییم که می دویم از پی باد یا نمی دویم از پی باد
یا می رویم از یاد»
پ.ن:چند دقیقه دیگه تا تولد بیست و سه سالگیم به وقت این کشور دور افتاده مونده و به لطف فیس بوک نبودن هیچ دوستی بهم تبریک نگفته که البته ناراحت کننده نیست فقط جالبه