استبداد ایرانی یا چرا ما همیشه می‌بازیم؟

ژوئن 11, 2013

 دیربازیست که سیاست‌زدگی عضو جداناشدنی لحظه لحظه زندگی ایرانی شده و همواره عده‌ای لباس خوب مطلق به تن در حال نبرد با سرنیزه در مقابل یک صحنه‌آرایی هستند ما به عنوان شهروندان نگران گوشه‌ای ایستاده  و آتش معرکه کم و زیاد می‌کنیم اما نکته‌ای که مدام ناظر بیرونی را آزار می‌دهد این است که چرا تیم آدم خوب‌ها بازنده دائمی این بازی ملال‌اور است؟چرا مستقل از تعداد نیروها و ابزار جنگی و ادوات ارتباطی ما مدام شکست می‌خوریم و سرخورده می‌شویم و این داستان برای تمام نسل‌هایمان تکرار می‌شود؟

 

آیا ما واقعا شکست خوردگان تاریخیم؟

خوشبختانه اثبات این قسمت از متن بسیار ساده است. هرچند به سادگی می‌توان تا پانصد سال پیش به عقب بازگشت و مدام شکست‌های آدم‌های خوب و حرکت‌های مردمی نافرجام را به رخ شما کشید بنده به همین سی سال گذشته قناعت میکنم.  مردمی‌ترین حرکت چند دهه اخیر ایران که انقلاب ۵۷ بود بعد از رای گیری‌ای که تقریبا تمام مردم ایران در آن شرکت کردند با سیاه‌ترین سال‌های استبدادی قرن اخیر همراه بود. در واقع به زبان دیگر مردم ایران با اکثریت مطلق آرا رای به روزهایی دادند که هیچکس تمایلی به مرور خاطرات آن ندارد. 

دوم خرداد را بعدا بررسی خواهیم کرد اما از آن گذشته به انتخابات شوراها، مجلس و ریاست جمهوری که نگاه کنیم تقریبا همیشه ما به دلیلی بازنده بوده‌ایم. این دلیل گاهی تحریم‌های فراگیر بوده که منجر به بالا آمدن افرادی نظیر قالیباف و احمدی‌نژاد به رده‌هایی مانند شهرداری کلان‌شهرها شده و یا باعث شبهه‌های تقلب و امثالهم در انتخابات بزرگتر. به هر حال منهای خاتمی و تا مقادیری مجلس ششم که ترکش دوم خرداد بود ما هیچ پیروزی دیگرینداشته‌ایم و آنطور که به نظر می‌آید این بار نیز تنها امیدمان راه‌یابی روحانی به دور دوم می‌باشد تا شاید بعد بتوان معجزه‌ای کرد یا موجی چیزی راه انداخت.

 

گفتمان

موردی که همیشه بعد از اتفاقات سیاسی در ایران کمی آزاردهنده بوده است برتری ظاهری قوای دموکراسی‌طلب بر محافظه‌کارانیست که افسار حکومت را در دست دارند. به زبان ساده‌تر آدم‌های خوب همیشه باسوادتر و روشن‌تر و فعال‌تر و بیشتر از آنهایی هستند که میله‌های آهنین لای چرخ دموکراسی می‌گذارند . در سال ۸۴ بیشتر از کل تعداد رای‌های احمدی‌نژاد در دور دوم تحریمی داشته‌ایم به این معنا که تنها سی‌درصد آنها میتوانستند کشور را نجات دهند اما هیچ وقت ارتباطی موثر بین مبارزین در میادین و افرادی که در واقع حضورشان چیزی را تغییر خواهد داد به وجود نیامد. روشن‌فکرها و شبه‌روشن‌فکرهای جامعه ما توان برقراری گفتمان موثر با مردم را از دست داده‌اند.

ریشه اصلی آنچه گفته شد تمامیت‌خواهی فردی‌ایست که تمام روابط میان‌فردی ایرانیان را کنترل می‌کند. استبدادی که از لابه‌لای کلمات در تمام متون انتخاباتی به وضوح پیداست. تقریبا هیچ‌کدام از دوستان تحریمی من نظرشان عوض نشد به سبب اینکه بقیه یا آن‌ها را احمق و بی‌مسئولیت خطاب می‌کردند یا خائنینی که فردای ایران برایشان اهمیت ندارد و طرف مقابل نیز انواع وصله‌های ناهمجور را به رای‌دهندگان می‌چسباند . برای مثال حجم توهین‌هایی که به خاتمی برای رای دادن در انتخابات قبلی روانه شد حقیقتا دردناک بود و این مستقل از رویکرد سیاسی شما در قبال آن رای دادن بود.

گفتمان امروز ایرانیان گفتمانی یک طرفه، حذفی و تمامیت‌خواهانه است و تنها تمامی که از شروع این چنین حرکتی قابل تصور است یک استبداد فراگیر و دامنه‌دار است. در طول فعالیت‌های شهروندی که مرتبط با سیاست بوده است کداممان پا از دایره آشنایان و همفکران و دوستان فیس‌بوکیمان فراتر گذاشته‌ایم و با غریبه‌ای که نظری کاملا برضد ما دارد بحث مودبانه و تحلیلی‌ای کرده‌ایم؟کدام یک از شما بدون خشونت با یک طرفدار جلیلی یا قالیباف گفتمان کرده‌اید و نهایتا حس کرده‌اید که شاید آن فرد امشب با حجم وسیعی سوال بخوابد؟آخرین باری که شما با یک بسیجی صحبت دوستانه‌ای کرده‌اید کی بوده‌است؟

دموکراسی در عین صورت ایده‌آلی که دارد حاصل رفتارهای زندگی روزمره ماست . استبداد اما تجربه زیستی ملتی را شکل می‌دهد که با تکثرگرایی غریبه است و موج‌های دموکراسی‌خواهی‌ای که از آن برمی‌خیزد فقط شن‌های ساحل‌های خودی را نوازش می‌کند. دموکراسی برای ما از فرند کردن تمام آنهایی که ازشان می‌ترسیم آغاز می‌شود و پای اولین چای دوستانه که با هم خوردیم تمام می‌شود. ما بازندگان بازی آزادی تاریخیم مگر دانه‌های آزادی‌خواهی را از امروز در روزمرگی‌مان بکاریم.

 

پانوشت: دوم خرداد 

جنس حرکت سال ۷۶ و ادامه آن تا روزی که ثمربخش بود یک حرکت مردمی  به این معنی که افرادی که لزوما دانش و تجربه سیاسی ندارند در کنار روشن‌فکران در خیابان‌ها و پای صندوق‌های رای حاظر شدند و روزهای خوبی برای کشورشان پدید آوردند. جریان روشن‌فکر اصلاح‌طلب البته بعد از ۸ سال توانست به شکلی خودزنی کند که دانشجویان در کمال آزادی رئیس‌جمهور کشورشان را هو کنند وخواستار حذف او بشوند.  مردمی بودن حرکت از آن جنس بود که کسانی که به دیدن جدایی نادر از سیمین رفته بودند در کنار کسانی که اخراجی‌ها دیدند رای دادند اتفاقی که سال ۸۸ گریبان‌گیر جنبش مردم شد.

آیا اگر قشر به اصطلاح تحصیل‌نکرده و غیرشهرنشین ما در سال ۸۸ همانند سال ۷۶ پا به پای مردم می‌ایستاد باز هم شبهه تقلب پیش می‌آمد؟آیا اگر کسانی که طرفدار حضور خیابانی بودند توان بحث سازنده با خانه‌نشین‌ها را داشتند باز هم آن همه روزهای تلخ رقم ‌میخورد؟

۲۹ و هر آنچه که نگفته‌ام

آوریل 7, 2013

طلوع زمزمه گر ز عمق جان خیزد
از افق تا ستاره امید می ریزد
عشق تو آشنای شب شیرینم بود

و هنوز از دل ستاره خون می‌ریزد

بیدارم می‌شوی سر صبح جهان
به نام تو با شعله‌هایی در آسمان

و آب می‌دهی دانه لطیف خواستنی‌ات را در عمق جان
جایی که انحطاط هستی‌ام روان است در انتهای داستان
و شب
می میریم در کودکی آفرینش وقتی که سربزنگاه حضور توست.

نوزاد خنده به لب، دست که به جهانم گشود
خدا پشت همه بشریت را برای میلاد تو خالی کرد

و فردای آن روز ستاره‌ها داستانی برای گفتن داشتند.

و سخت تعریف شدیم تا به امروز
یک داستان بلند بی‌نفره که از مسیح آغاز شد
کنار من
بانوی عشق و آتش
جاودانگی شما ، تبلور تمام ادیانیست که خدایگان به جای حقیقت آفریدند

تا تنهایی نداشتن تو را جبران کنند
و تو
یک ذره لبخند ناچیز میان این همهمه و هیایو
انتهای آرزوی خدایانی بودی که مرگ را کشتند
وقتی که سایه‌ی صلیب و طلوع خورشید منطبق شدند.

خدای آتش و شر، ای خدای تنهایی
به گلستان عشق من چو بازآیی
دلِ این بنده حقیرت را
ملول و خسته و بی‌جان یابی

کودکی که آتش می‌پرستیدی

آتش
و تنها گمانه‌ی داشتنت باریک شدن چشم‌هایم بود
وقتی که می‌رفتی
وقتی که ملتی را بنده خودت کردی

شب.

بزرگتر که شدی انگار دنیا کوچکتر شد
و من هنوز با ژرفای افق عشق بازی می‌کردم

روزی که جاهلیت تنها دانش مردمانت بود
روزی که هیچ‌چیز کم از شب‌های زمستانی نداشت
آویختیم آفریدگارمان را توی آتش به صلیبی که در کودکی توی غار یافته بودیم
و اشک ریختیم میان شعری که درد داشت
و سکوت کردیم به احترام دلی که بند آمد
مثل همه رودهای بی‌وفا در میانه آتش تابستان

مستی که از میانه راهم شراب شدی
هستی که بر تمامی جانم خراب شدی
امشب دلم فقط از تو می‌پرسد
عشقی که بر شب تارم جواب شدی

همزیستی روزگار جدید و خدای قدیم
خدای ابدیت

چه ‌بیقرارانه نازک ابرویت را حجاب میکنی
حتی در سیاهیِ پشتِ خوابِ بسته‌ی چشمانم
بی‌قراری های تو را
تنهایی تمام آفریدگانت تا روز غروب پاسخ خواهد بود
روزی که ما دوباره روی ابرها ستاره‌بازی کنیم..

بیا که جانم همه از برای توست
جانم که هیچ روحم فدای توست
اشکی دگر برای این بنده نمانده‌ست
بیا که جهانم همه از برای توست

۲۸

سپتامبر 17, 2012

پرده نمایش گریه‌ناک روزگار با کنار رفتنش اشک‌های مرا جاروب میکند

و از طلوع خورشید امید تنها سایه صدای خروس به ته سالن می‌رسد

جایی که دست‌های پینه بسته‌ام برای همدیگر می‌لرزند و در آغوش هم فرو می‌روند

شبی که هرچه نشستم خدا چراغ‌هایش را روشن نکرد و دلم رویش را

 

سایه‌بازی زندگی در انتهای طولانی‌ترین شب جهان

طنین صدای هق هق یک آغوش

از پشت لبخندی که درد می‌پراکند همه‌ها را

 

کاش تو و پرده‌های نمایش راه رفته را بازگردانید

۲۷

ژوئیه 14, 2012

پشت سر تنهایی صدای نفس‌های کسی می‌آید که با تاریکی هست می‌شود و با نور نیست
ضربان قلبی
قلبی که آرزوهای جهان را با دست‌های خسته‌اش دانه دانه روی سکویمان می‌گذارد
دلی که سخت گریه می‌کند
صدای دلی می‌آید که لبخندهای جهان را روی تمام خاطراتم نقش می‌کند
صدای تو
که ساده و تکراری هزار سال آزگار
می‌خوانیم

26

ژوئیه 14, 2012

و لاله از عمق خروشان امید پرپر می‌شود و تلخ روی پاهای صحرا می‌ریزد
آنگاهی که فرزندان آسمان گونه‌های تو را پاک می‌کنند
و افسانه پایمال می‌شود پشت دیوار کاغذی دلی که سخت در انتظار باران است
ناگاه صبح می‌شود
و آخ که تکراری‌ترین سرودها هنوز نغمه آفتاب است وقتی که چشمانت
چشمانت
و این‌جا تمام شعر من است

25

ژوئیه 10, 2012

وقتی در آستانه خورشید کسی عمرش را به انتظار بهار نشسته وقتی کودکی پشت راه شیری لای بوته‌های زرد پاییز را سفت می‌گیرد تا از کج شدن زمین نیافتد
روزی که عشق خشک شد آویزان از سرمای ناودانی بعد از باران تنهایی قطره‌ها
و تباهی خیره پشت شیشه دکان همسایه ایستاد و باقی داستان را لیلی خوابید.
جایی که بهار و زمستان از پس هم
از پس ما
می‌دوند، کسی که تنهاست سخت می‌گرید

ما پا به پای تاریخ اما قدم می‌زنیم وقتی خورشید را به بهار می‌رساند و بعد یخ آب می‌شود و تن‌ها به هم می‌رسند و کودک هنوز سفت دست‌های بوته‌ها را گرفته
و بوته‌ها دور کودک را
دور تاریخ را

۲۴

آوریل 26, 2012

وقتی که روح می‌شوی سوار تمام بادها

خسته فرود می‌آیی روی شانه‌های مردی که خم شده تمام زندگیش از نبودنت

بعد در میان همه این شب‌های کهنه گردباد می‌شوی دورش گرد، گرد می‌چرخی و پاییز آسمان را زیر پاهایش خِرِشت صدا می‌دهی

آن مرد منم روزی که بعد از بیست سال زندان دریاهای تنت را غرق می‌شوم و درون بطری شیشه‌ای دلت موج‌های سینه‌هایت را سوار

و تو

و تو سر که نداری انگار اما عایشه کوچک منی که تمام کودکی‌اش را هم‌پای بادبان‌ها پارو میزند

و ما از پس تمام بادها و دریاها و گردبادهای جهان که شاید نه

اما با همه‌شان یکی می‌شویم و طلوع می‌کنیم در یکدیگر شادمان و خسته

مثل آن آخرین باری که موج خیز می‌گیرد و ماسه‌های ساحل را برای ابدیت در آغوش می‌گیرد

 

۲۳

مارس 8, 2012

تو که میان همه دود و غبار جهان من نشسته‌ای
نمی‌شود همین یک امشب را سر میز شام هم حاضر شوی
نمی‌شود به جای اشک خنده شوی که ببوسمت روی لبهایمان؟
نمی‌شود مخفیانه توی رگهایم جاری شوی چنان که آب توی رگ‌های بیابان؟
کاش می‌شد جای پیمانه‌هایم یک در میان هم که شده «تو» بنوشم
کاش به جای یکی از قطرات باران تو می‌باریدی
نه جای دو تا یا نمی‌دانم جای همه‌شان
نمی‌شود تو دم من باشی و همه دلتنگی‌های جهان بازدمم؟
قول می‌دهم اخم نکنم،بخندم تمام جهان را بخندم
قول می‌دهم نفس نکشم،بمانی توی رگ‌هایم تا بمیرم
بعد من می‌مانم و تو و من و تو و من و ما
نمی‌شود همه این‌ها که گفتم را نه
بیایی یک دم با هم یکی شویم؟

۲۲

ژانویه 30, 2012

بیا ستاره شویم و پشت کنیم به تمام زمینی که هیچ نداریم از آن
بیا ستاره شویم و شب‌های هیچکس را روشن نکنیم
که تمام دلتنگی‌های جهان روی سرم خراب می‌شود وقتی ستاره‌ام سو سو میکند
بیا ستاره شویم که رد پایمان روی تمام دفتر‌های عاشقانه هستی بماند
ما که تنهاییم
ما که کم فروغیم
ما که دور می‌شویم
ما که همه دردهای ستاره‌ها را می‌کشیم
بیا ستاره شویم و پشت کنیم به این زمین که هیچ نداریم از آن جز آرزوی ستاره شدن

۲۱

دسامبر 19, 2011

اینکه دریا نیست
یک کاسه خورشیدست وقتی که کنار رفتن پلک‌هایت آمدن روز را نوید می‌دهند
اینکه باران نیست
لبریز یک عمر عاشقانه‌های ناگفته است که با فشار پلک‌هایت جاری می‌شود

و کاش من تمام عمرم دریا را روی قایق بادبانی کوچکی زیر این باران سپری کنم

۱۶ آذر دو سال بعد یا همچنان روز دانشجو مبارک

دسامبر 7, 2011

یکی از عجیب‌ترین اختراعات بشر تقویمه که باعث میشه روزا هی برگردن سال بعد و یاداوری کنن بهمون که چی گذشته. مثلا تولد و سالگرد و ازین حرفا. هرکی هم روزای خودشو داره تو سال اما برا من ۱۶ آذر دو سالیه که خیلی حس خوبی داره.
به قول نامجو این نوشته نه منظور خاصی داره نه حرفی برای گفتن بلکه فقط ادای دینی به اونایی که تو اون روزای سخت پیشم بودن.
۱۶ آذر سال انتخابات چند دقیقه بعد از خروج از خونه رفتم همون جایی که صبحش به مامانم قول داده بودم نرم امروز،زندان.
در واقع وقتی جایی باشی که قدرت نداشته باشی حتی برای اینکه انتخاب کنی کی بری دستشویی کی نری دیگه فرق نمیکنه اونجا کجاست چقدر بزرگه یا کوچیکه مهم اینه که تو میله میبینی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد.
داداشم همیشه میگه بی خیال بابا تو بازداشتگاه بودی راستم میگه اما همه اون شبا و اون آدمایی که با هم بودیم و اون ترس‌ها و گریه ها و کتک خوردن‌ها و فحش‌ها و تشنج بچه ها و بوی دستشویی و هم سلولی‌هایی که چند روز پیش با شمشیر به یک دختر دسته جمعی تجاوز کرده بودند و هم سلولی‌ای که مواد مخدر تو معدش قایم کرده بود و دستبند و پابند که میان وسط دیگه خیلی فرقی نمیکنه اونجا اسمش چی باشه. من همه اتفاقای خوب اونجا رو تعریف کردم اما اصلا نمیشه همه بدهاشو تعریف کنم نه چون عجیبه برا کسی که میخونه اینقدر اینور اونور خوندیم که عادی شده دیگه بلکه چون دستام میلرزه وقتی دارم اون روزا رو تجسم میکنم.
تو اون شرایط خیلی چیزا که وسط روزمرگی‌های زندگیمون قایم میشن و ارزششون رو نمیدونیم زنده میشن. دیدن چهره پدرم یا مادرم یا برادرم یا اون دوستایی که مخفیانه آمده بودن تو دادگاه یه حسی داشت که دیگه هیچ وقت تجربش نمیکنم. یهو پرده کثافت انسان‌ها کنار میره همه کسایی که واقعا دوست دارنو میبینی. میبینی کیا دارن گریه میکنن برات کیا اخماشونو کردن تو هم بهت دستور میدن. کیا وقتی زنگ میزنن ببینن خوبی صداشون میگیره. کیا بدونی که تو بفهمی میرن لابی میکنن و با تریس کردنشون میفهمی چه کمکایی بهت شده.
وقتی آزاد شدم حدودا همه رو که میدیدم بغل میکردم اما هرکدوم حس جدیدی داشت انگار همه رو تازه کشف کردم. اون تو آدم اولش فکر میکنه همه چی خوبه و به زودی خوبتر میشه فکرای خوب میکنه سعی میکنه همه رو آروم کنه اما یاد خاطراتش میافته یاد بلاهایی که سر بقیه اومده.‌آدم ازینکه فکر میکنه ممکنه بقیه عمرش اون تو باشه میشکنه و این اتفاق شب اول بعد از خاموشی میافته وقتی اولین جوون میزنه زیر گریه. چشماتو می بندی و همه آدمای بیرونو تصور میکنی که دارن به زندگی سگیشون میپردازن بعد آدمایی رو میبینی که دوست دارن و دنیا عوض میشه.
خانوادتو میبینی که دارن گریه میکنن دوستاتو میبینی که بعضیها گریه میکنن بعضی‌ها میدون دنبال راه حل فکر میکنن تا صبح. بعدا که میای برات تعریف میکنن لیست کارایی که کردنو باورت نمیشه.
همیشه وقتی این فیلما رو میبینم که آدما از انتقام حرف میزنن اصلا نمیفهمم که چطور نمیتونن فراموش کنن اتفاقات سالها پیش رو اما وقتی با این ترس کهنه خودم روبرو میشم میبینم چطور چهره قاضی میاد جلو چشمم با تی شرت سبز و صدای منحصر بفرد و شلوار جین تنگ.
تنها آرزوم اینه که اون آدم اولا معتقد باشه به کاری که میکنه و خوشحال باشه دوم اینکه سلامت باشه تا یه روزی فرصت بشه اون جلسه دادگاه رو با هم دوباره بسازیم و من همه حرف‌هایی که نشد بهش بزنمو بگم. میگن تو انتقام چشم در برابر چشمه منم میخوام همین کارو بکنم فقط رو صندلی برابر بشینیم تا بگم براش جواب سوالایی که پرسیدو نشد جواب بدم.

ماتریکس و زندگی ما قسمت سوم یا چرا من به فیس بوک برگشتم؟

نوامبر 24, 2011

رفتن از شبکه اجتماعی عظیمی مثل فیس‌بوک یکی از درست‌ترین اشتباهاتی بود که من تابحال مرتکب شده‌ام به این دلیل که هیچ‌گاه به این روشنی نمی توانستم موضوعاتی که برایم پنهان بود را ببینم. برای توضیح دادن این مساله طبق روال گذشته با ماتریکس شروع میکنیم:
مساله چهارم: مبارزه با قادر مطلق و Agent Smith
پیشتر دیدیم که نئو و بقیه افراد در زایان چگونه با خارج شدن از ماتریکس و تلاش برای نادیده گرفتن قدرت بلامنازع آن به طرز بسیار ساده و کودکانه‌ای بازی خوردند و عملا در مقابل سیستم شکست خوردند. هنر نویسنده داستان اینجاست که سیستم را شکست ناپذیر نشان نمیدهد و حتی برای یک لحظه از واقعیت دور نمی‌شود. کارگاه اسمیت که یک برنامه بسیار قدرتمند درون سیستم است و به نحوی مسئول برقراری تعادل و نظم در بقیه برنامه‌هاست بعد از مدتی به مقابله با ماتریکس برمی‌خیزد و با استفاده از استراتژی تکثیر بیش از اندازه نهایتا ماتریکس را نابود میکند.
شاید در دنیای واقعی هم این عملی‌ترین و واقعی ترین رویکردی باشد که بتوان به تغییرات بزرگ در سیستم‌های بسیار قدرتمند داشت. برای مثال ما با خارج شدن از دایره کبیر سیستم سرمایه‌داری نه تنها قادر نخواهیم بود آن را نابود کنیم بلکه بقای خودمان و بقیه را نیز به خطر می‌اندازیم.
تمام انقلاب‌ها و یا اصلاحات بزرگ در جهان به صورت نمایی رشد کرده‌اند یعنی در ابتدا یک گروه کوچک متفکر با نقدهایی بسیار ابتدایی به مقابله با سیستم برخواسته اند و سپس تعدادشان با تماس سینه به سینه (درست مانند ویروس) به صورت نمایی افزایش پیدا کرده است و توان جایگزینی سیستم را داشته‌اند.
در صورتی که برای چند ماه سعی کنید از هیچ کدام از سرویس‌هایی که به نظرتان خدمت رسان سرمایه‌داری هستند و یا مردم به دلیل نداشتن اطلاعات کافی از آنها استفاده میکنند تحت هیچ عنوان استفاده نکنید متوجه می‌شوید که نه تنها کمکی به همان مردم برای بیرون آمدن از گرداب فعلی نمی‌کنید بلکه به آرامی کنار زده می‌شوید و برای کسانی منبر می‌روید که خودشان قبلا تمام حرف‌های شما را قبول کرده‌اند.
امروز تنها انتخابی که ما می‌توانیم پیش روی کسانی که دوستشان داریم بگذاریم دانش است. ما دقیقا مانند کارگاه اسمیت باید دانایی را به سان ویروس به تک تک افراد منتقل کنیم و برای این منظور اگر لازم باشد می‌توانیم داخل سیستم بمانیم.
این مساله شاید اولین موردی باشد که رویکرد من با ریچارد استالمن کاملا متفاوت خواهد بود. من رشد نرم‌افزارهای آزاد را در گرو استفاده نکردن همه مردم از نرم‌افزارهای انحصاری نمی‌بینم.در مورد این موضوع جداگانه خواهم نوشت.

۲۰

نوامبر 5, 2011

من در ابتدای اقیانوس پشت میله‌های دریا نشسته‌ام
جایی که تو در دورترین خیال جهان سو سو میکنی
ای کاش به جای دریا وسط کویر نشسته بودم
جایی که شبها آسمان و زمین یکی می‌شوند
جایی که ستاره آنقدر پایین است که در آغوش می‌گیریمش
که در آغوش می‌گیرمت

ماتریکس و زندگی ما – قسمت دوم

نوامبر 5, 2011

مساله سوم: اعتقاد راسخ
یکی از خصوصیات بارز انسان‌ها در طول تاریخ اعتقاد بدون شک و تردید به پدیده‌هایی بوده که به شکلی در زندگی با آنها مواجه می‌شده‌اند. عموما بحث و یا واضح‌تر بگویم انتقاد ازین مسائل جزء قواعد روزگار نبوده و فکر نقد کردن انها به ذهن کسی خطور نمی‌کرده است. آنچه که امروز به عنوان اندیشه انتقادی از ان یاد می‌شود دستاورد مدرنیته و روزگار ماست. روزگاری که نقد را به همه چیز وارد می‌داند حتی به همین که آیا همه چیز قابل نقد و بررسی و موشکافیست یا نه!؟در واقع بهترین توضیح را امروز مارکس می دهد وقتی می‌خوانیم که هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.

مورفیوس در ماتریکس نماد اعتقاد راسخ و قوی و ایمان است. کسی که در مقابل تمام فرمانده‌های زایان می‌ایستد و امیدوار است نئو آنها را نجات دهد.اتفاق جالبی که به مدد نویسنده در فیلمانه می‌افتد بسیار جای صحبت دارد. در حالی که در میانه فیلم متوجه میشویم نئو هیج شخص خاصی نیست و هیچ قدرت مضاعفی ندارد و تنها به سبب قرار گرفتن در کفش یکتایی و پیدا کردن درک درستی از سیستم دارای قدرت شده نهایتا می‌بینیم که او زایان را نجات میدهد و حرف مورفیوس به حقیقت می‌پیوندد.
مورفیوس به عنوان تنها کسی که به خرافه اعتقاد راسخ داشته است کاملا اشتباه میکرده و در واقع جان هزاران نفر را در معرض خطر قرار داد اما به سبب اتفاقات غیر قابل پیش‌بینی اما نامربوط به این موضوع نهایتا حرف او درست درامد و او همچنان به پای اعتقاد خویش باقی ماند.
زیر مساله ای که در اینجا لازم است از یاد نبریم جمعیت بسیار گسترده‌ای از هواداران و حتی رهبران زایان است که بدون اینکه متوجه باشند و تنها به سبب حرف مورفیوس نئو را نجات دهنده واقعی می‌دانستند و همه سرنوشت خود را با او گره خورده می‌دیدند.
در این لحظه از دو نگاه می‌شود به موضوع نگاه کرد:
اول اینکه می‌توانیم ببینیم اگر به قول گاندی(ذره مطمئن نیستم در این مورد) میلیون‌ها انسان به مساله احمقانه ای اعتقاد راسخ داشته باشند آن مساله همچنان احمقانه باقی می‌ماند. این نگاه می‌تواند نقدپذیری را به حوزه‌هایی وارد کند که عموما به سبب بسیار پرطرفدار بودن از نقد مسون مانده‌اند.
دوم اینکه باید توجه داشته باشیم عقیده‌ای به عنوان عقیده احمقانه وجود ندارد. آن افرادی که به مورفیوس اعتقاد داشتند به این ترتیب معنای بسیار کاملی برای ادامه زندگی خودشان پیدا کردند. روزها و شبها را با امید سپری کردند و بر حسب این اتفاق حتی پایان خوشی را تجربه کردند. شاید اگر همین عنصر امید نبود تمام مردم برای مقابله بسیج نمی‌شدند و تا آن لحظه نجات صبر نمی‌کردند. میزان درستی یا حماقت یک موضوع فقط در فکر ما معنی دارد و از نگاه ما آن تحلیل درست به نظر می‌اید. این سنجش تنها برای معنی یافتن زندگی خود ما درست است. آنچه ما احمقانه می‌پنداریم واقعیت اعتقادی فرد دیگریست و آنچه ما میکنیم حماقت ما از نظر فرد ثالثی و به همین طریق می‌توانیم ببینیم که در واقع حماقت یا اصالتی در هیچ فکری وجود ندارد.
پ.ن:در واقع هدف اصلی نوشتن این موضوع‌هاییست که به ان می‌پردازیم. ماتریکس بهانه‌ای برای مثال آوردن و جمع کردن نوشته‌هاست. عموما تمام این نکات را از فیلم‌های بی‌شماری میتوان برداشت کرد.

۱۹

اکتبر 29, 2011

من همینجا روی این تخته سنگ صیقلی صبر می‌کنم
هرچقدر که شب دراز باشد و ماه کامل
من صبر می‌کنم
آنقدر به آسمان چنگ می‌زنم که داستان ماه و پلنگ را دوباره بنویسند
اینبار چنگ‌های پلنگ به ماه می‌رسند و تو در آغوش من آرام می‌گیری
به سان طعمه‌ای که حرارت بدنش دوام زندگی صیاد است

ماتریکس و زندگی ما – قسمت اول

اکتبر 25, 2011

آدمهای مختلف بر اساس تجربه زیستی متفاوتی که دارند عموما به طرز باورنکردنی‌ای با فیلم‌ها یا اتفاقات تاریخی و یا جنبش‌های اجتماعی احساس نزدیکی و درک متقابل بیش از حدی میکنند که نتیجه آن غرق شدن در تمام جزییات آن موضوع میباشد. برای من این اتفاق با سه‌گانه ماتریکس افتاد.
این نوشته بدون شک قسمتهای زیادی خواهد داشت چرا که من در طول دوره‌های مختلف زندگی همواره نگاه‌های متفاوتی به این فیلم داشته و پیش بینی میکنم در آینده نیز این روال ادامه خواهد داشت.
مساله اول: سرنوشت
بحث اساسی ای که فیلم با آن آغاز میشود بحث انسان‌هاییست که بدون آنکه متوجه باشند کنترلی روی زندگی خود ندارند و یک سیستم برنامه‌ریزی شده با توان پیش‌بینی آینده بر ناخودآگاه آنها حکم‌رانی میکند. در واقع هوشیاری و قدرت انتخاب و یا به کلامی دیگر آزادی شاید یکی از اصلی‌ترین خواسته‌های انسان مدرن باشد و مدام ما این جمله را میشنویم که من با این فکر که خودم نمیتوانم مسیر زندگی‌ام را تعیین کنم مشکل دارم.
مشکل مورفیوس در ابتدای داستان این است که ادعا میکند انسانهای کنونی برده ماتریکس هستند و انتخابی برای ادامه زندگی ندارند.برای روشن کردن این موضوع باید رجوع کنیم به صحبتهای معمار ماتریکس در قسمت دوم جایی که با نئو رودررو میشوند. بعد ازینکه میشونیم ماتریکس های قبلی هرکدام به دلایلی خراب شده‌اند به اینجا میرسیم که سیستم جدید طوری طراحی شده است که همواره چند انتخاب یا گزینه برای انتخاب کردن پیش پای انسان‌ها میگذارد و آنها فکر میکنند که دارند آنرا انتخاب میکنند در حالی که سیستم در یک لایه ناخودآگاه انتخاب را برای آنها انجام داده و انسان‌ها فقط در زندگی در حال درک آن انتخاب‌ها هستند.
به نظر من این بهترین توصیف نمادین از شکل سلطه نظام سرمایه‌داری کنونی بر زندگی انسانهاست به طوری که تمام ما همواره برای تمام انتخاب‌های زندگی خودمان آزادی کامل را حس میکنیم اما سیستم با استفاده از تمام ابزارهای خود تصمیم درست و نهایی را جایی در ناخودآگاه ما قرار داده است. همیشه میدانیم که می توانیم هر شغلی که خواستیم انتخاب کنیم و حتی کاملا در این زمینه آزاد هستیم ولی از طرف دیگر هم میبینیم که درصد بسیار زیادی از مردم جهان از شغل فعلی خود ناراضی‌اند. میدانیم که چه چیزهایی برای سلامتی‌مان ضرر دارد و انواع انتخاب‌ها پیش‌رو داریم اما کوکاکولا به طرز باورنکردنی‌ای پیشتاز فروش نوشابه است. این مثال‌های جزئی البته نمی‌تواند عمق برده بودن ما در مقابل سیستم را نشان بدهد.

مساله دوم: یکپارچگی و وابستگی دو طرفه

وقتی برای اولین بار مورفیوس سعی دارد ماتریکس را تعریف کند میگوید که ماتریکس همه جا هست حتی در این اتاق. وقتی به بیرون از پنجره نگاه کنیم آنرا خواهیم دید و یا وقتی که سرکار میرویم و یا مالیات را میپردازیم.در واقع بعدا می فهمیم که حتی هوایی که تنفس میشود قسمتی از ماتریکس میباشد.
وقتی به سرمایه‌داری کنونی با دقت نگاه کنیم میبینیم که دیگر یک سیستم اقتصادی جدا از بقیه ارکان زندگی که مسئولیت حل کردن مسائل مالی را داشته باشد نیست بلکه یک سیستم تمام عیار برای تعیین تکلیف روی ریزترین قسمتهای زندگی شخصی ما نیز هست. شما نمیتوانید از هیچ پنجره ای بیرون را نگاه کنید بدون اینکه انرا ببینید و یا نمیتوانید حتی نفس بکشید و بوی آنرا حس نکنید.
این سیستم نه تنها به کار و مالیات شما فکر میکند بلکه برای غذایی که میخورید و تعداد بچه‌هایتان و نحوه خوابیدنتان نیز تصمیم میگیرد. شما بدون سیستم نمیتوانید فکر کنید و یا حتی عصبانی شوید چرا که قبلا تمام جزییات این دو موضوع را کاملا برایتان شرح داده است.
در قسمت دوم میبینیم که زایان با اینکه از آزادی دم میزند اما در طبقه پایین کاملا وابسته به ماشین‌هاست تا زنده بماند و از طرفی آن ماشینها فقط به دلیل حضور انسان‌ها زنده هستند.
دانستن این موضوع که ما از درون این سیستم به چه شکلی باید با خود سیستم مخالفت و مبارزه کنیم یکی از اصلی‌ترین نکاتیست که حین نقد سرمایه‌داری باید به آن توجه کنیم. ما و سیستم به طور دوطرفه به هم وابسته شده‌ایم و فعلا هیچ گریزی از آن نیست پس هر راه برون رفتی که بر نابود شدن ناگهانی یکی از دو طرف معامله پایفشاری کند به نظر اشتباه می آید.

پ.ن:قسمتهای بعد این داستان حتما خواهند آمد اما مشخصا نوشته طولانی‌تر ازین خواندنی نیست.
پ.ن۲: بابت گاهی چسباندن و گاهی نچسباندن می به بقیه کلمه در طول متن عذرخواهی میکنم داستانش مفصل است.
پ.ن۳: اگر ماتریکس را سالها پیش به عنوان یک فیلم هالیوودی اکشن دیده اید عمرتان تلف نمیشود که دوباره هرسه قسمت را با دقت ببینید.

نامه‌ای به خودم در آینده

اکتبر 14, 2011

هفته پیش جشن تولد ۲ سالگی پسری بود که به طرز باورنکردنی تاثیر مثبت تو زندگی من گذاشته و قلبا دوستش دارم اما اتفاقی که افتاد این بود که ما باید نامه ای به همین پسر در سن ۱۸ سالگی مینویشتیم البته کوتاه. من در حین نوشتن نامه فهمیدم که هیچ کدوم ازین نظراتم رو پنچ سال پیش نداشتم و حدودا همه تغییر کردن پس تصمیم گرفتم تمام چیزهایی که بهشون اعتقاد دارم یا فکر میکنم امروز دقیقا جالب و درست میان رو بنویسم برای خودم و پنج سال دیگه ببینم دنیا دست کیه.

شاید اولین چیزی که بتونم بگم برات اینه که امروز فکر نمیکنم که هیچی درسته دقیقا یا غلطه در واقع تنها چیزی که مطمئنم الان درسته اینه که مطمئن نیستم هیچی درسته.حتی همین امشب در مورد کلی از مبناهای فکریم بحث کردم و پاشون نظرات قاطع دادم اما خوب میدونم فردا ممکنه نظرم عوض بشه.
من امروز آدمی هستم که از همیشه بیشتر فکر میکنم برای زندگی بهتری داشتن باید یه کاری کرد که همه زندگی بهتری داشته باشن.مثلا تو زمینه علم فکر میکنم که هر جور محدودیت گذاشتن روی نشر علم برای یکتا نگه داشتنش میتونه باعث کند شدن رشد علم بشه.ازون بگذریم اخیرا به این نتیجه رسیدم که خیلی موافق رشد علم نیستم.یعنی در افق زندگی بشری هرچی نگاه میکنم دیگه دلیلی برای رشد زیاد علم نمیبینم. نمیدونم واقعا زندگی بهتری داشتن چقدر وابسته به رشد علم باشه. چیزی که میدونم اینه که عصری که الان توش هستیم و کلا دوره بعد از روشنگری بیشترین حماقت‌های تاریخ زندگی بشری رو هم به همراه داشته.
من امروز علاقه بسیار زیادی به آی‌تی و اون چه که حول اون میگذره دارم و این وسط لینوکس و مجموعه نرم‌افزارهای آزاد برام بسیار باارزش و دوست‌داشتنیه. از اینها که بگذریم دنیای اوپن‌سورس رو هم دوست دارم. به مقادیر بسیار زیادی به پایتون علاقه‌دارم و سیستم عامل خودم هم اوبونتو هست.هیچ محیطی رو هم دلچسب‌تر از بش تاحالا ندیدم و هیچ وقت ازش خسته نمیشم.
حدودا نگاهم به دنیای اقتصاد هم از همین دریچه قابل توصیفه. من مشکلات بسیار زیادی در کاپیتالیسم میبینم و سعی میکنم تحت تاثیرش قرار نگیرم. تا جایی که بتونم از مصرف گرایی دوری میکنم اما حقیقت عجیب اینه که نوعی مصرف گرایی ویژه خودم رو ابداع کردم. در ادامه همین مهمه که بگم اخیرا مساله محیط زیست برا بسیار جدی و مهم شده. سعی میکنم در ریزترین رفتارهای روزانم بهش توجه داشته باشم. از لحاظ غذایی هم باعث شده که انوایرومنتال وجترین بشم یعنی به میزانی که لازم دارم گوشت بخورم نه به میزانی که دوس دارم.
اما اگه امروز واقعا بخوام برا ادامه زندگیم یه چیزیو انتخاب کنم اون فوتباله. این شاید بیشتری علاقه من بین همه چیای جهان باشه.طرفدار پرسپولیس و رئال مادرید هستم. دقیقا نمیدونم چرا اما هستم دیگه.یکی از هدفهایی که دارم اینه که مربی فوتبال بهتر و جدی‌تری بشم.تازگی ها فهمیدم که اینجا خیلی شرایط فراهمه فقط یکی باید همت کنه.احتمالا اون روزی که دارم اینو میخونی افسوس بخوریم به این که چه همه آرزوها داشتیم و هیچ کاری براش نکردیم. امروز معتقدم همین آدمی که الان هستم از همه ادمهایی که میتونستم باشم بهتره و داره زندگی بهتریو میکنه به تو هم توصیه میکنم سعی کنی اینجوری باشی. یادت باشه مهمترین فاکتور آرمان‌شهر حالا میخواد ذهنی باشه اینه که هیچ وقت نمیاد چون اگه بیاد کلمه بی معنی میشه و در واقع نیست میشه. پس در واقع آرزوها چیزای خوبین که باعث میشن ما خوشحال تر بشیم تا اینکه افسوسشونو بخوریم.

در مورد روابط عاطفی جنسیم بگم که من دگرجنس گرا هستم به میزان قابل توجهی و خودم رو آدم فراتک‌مهری‌ای(پلی آمروس) میدونم. واقعا دوس داشتم میامدم جلو ببینم اون موقع هنوز اینطوری فکر میکنیم یا نه اما الان چند سالی میشه که این نوع نگاه به روابط بهترین توضیح وضعیت منو میده. من فکر میکنم که میتونم در کمال صداقت بیش از یک آدم رو دوست داشته باشم. اون چه در زندگیم هم اتفاق افتاده اینه که من دوبار عمیق کسانی رو دوست داشتم و هنوز فراموش نکردم و واقعا دوست داشتن یکی اون یکی رو ناپدید نمیکنه از صحنه زندگیم. در مورد روابط فقط جنسی هم با روابط آزاد موافقم به شرطی که بین طرفین رابطه هیچ چیز پنهان و ناگفته ای نباشه و یا قرار بر ناگفته موندن همه چیز باشه.البته خودم رو از لحاظ عاطفی طوری نمیبینم که توان حضور در روابط جنسی محض رو داشته باشم.

من الان آدمی هستم که از ضعف‌هام میترسم و بعضی وقتها خیلی سخت باهاشون روبرو میشم.هرچند اعتراف میکنم الان از همه دوره های تاریخی گذشته با خودم رو راست تر و چیزهای بیشتری رو در مورد خودم میدونم و یا قبول میکنم اما همچنین اگر پایه های فکریم مورد حمله قرار بگیره ضعیف و آسیب‌پذیر میشم.به مقدار زیادی مغرور و از خود راضیم و جالبه که خوشحالم که اینطوریه .عموما فکر میکنم کاری که من کردم درست ترین کاری بوده که هر آدمی در اون موقعیت می تونسته بکنه و خیلی سخت ممکنه بپذیرم که جایی اشتباه کردم.در این لحظه خیلی مطمئن نیستم این چیز خوبیه یا بدیه اما خوب هست دیگه الان با من.
از اون جایی که این اولین متن این وبلاگه که واقعا برا خودمون نوشتم در طول چند هفته آینده هروقت چیزی یادم بیاد که حس کنم برات مهمه اون موقع بدونم میام اینجا اضافه میکنم.

به بهانه یک شب تولد سیاه

سپتامبر 5, 2011

همیشه تو زندگیم می دونستم که هر مردی باید یه روزی پا شه هرچی داره بریزه تو کولش بره و هرچی داره رو فراموش کنه چیزای جدید جاش بزاره این مرده می تونه زن باشه اما باید مرد باشه.مرد
خیلی وقتها همه چیمو ریختم تو کولمو رفتم همیشه مهم به اقتضای سنم کار بزرگی بوده برا خودم هرچند هیچکی هیچ نفهمید.یه روزایی همه چیمو بردم یه خونه دیگه به بهانه شرکت گذاشتم و زندگیمو اونجا دوباره شروع کردم یه روزایی در بهترین شرایطی که داشتم همه یچیو ول کردم رفتم تهران که هیچکیو نداشتم.هر دو دفعه واقعا تجربه های موفقی بود همش باعث شد چیزایی ببینم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم.برا بچه شهرستانی تهران خیلی بزرگ بود و خیلی حرف داشت برا زدن خیلی چیز بود برا دیدن.

هرچند همیشه های خدا فکر می کنیم اتو اون کشور هیچ روز خوبی نداشته زندگیمون اما من همیشه از فرط خوشی و شکم سیری و خوشحالی بوده که این تغییرات رو تو زندگیم می دادم.چند ماه آخری که تهران بودم و سفرهایی که بعدش رفتم دیگه داشت به طرز مشکوکی خوش می گذشت مثل اینکه همه جهان طی یک قرارداد مخفیانه با خدا تصمیم گرفتن آخرین روزهای زندگی یک آدمی بهش خوش بگذره.تمام دوستایی که داشتم میامدن دیدنم تمامشون رو دوس داشتم.از داشتن خانوادم مدام احساس افتخار و خوشی می کردم.حس می کردم همه چی دارم.ولی تجربه ثابت کرده خوشی به محضه اینکه از یه حدی بگذره معنای زندگی رو از بین می بره….

منم مثل این موجی که نمی دونه کجا میره و چرا میره فقط با این تفاوت که به جای فرار از بدبختی و فشار و تنهایی و اضطراب و رسیدن به آرامش می خواستم از آرامش فرار کنم و زندگیمو هیجانی کنم ،رفتم.
اینقدر دور رفتم که حتی دیگه پول ندارم نامه کاغذی بفرستم برا خونه چون واقعا گرون میشه.
رفتم جایی که اولین آدمایی باشم که خورشید و روزا می بینم.

رفتن یه قسمتهاییش پشت سر گذاشتنه یعنی باید مثلا از ماشینت دل بکنی نه اینکه ماشین خاصی باشه یا گرون باشه ولی چون چند سال هرجایی رفتی پیشت بوده باهات حرف زده به آوازت گوش داده وقتی هیچکی نبوده که گوش بده.
باید از شهرت دل بکنی حالا می خواد مثل شهر ما سیاه باشه مردمش نفرت انگیز باشن و همه تمام عمر بکوشن که تورو اذیت کنن می خواد نباشه.دوس داری به لهجش حرف بزنی و دوس داری هرجا میری بگی بچه کجایی.

بعضی چیزا رو باید فراموش کنی حالا می خواد به این خاطر باشه که گریت نگیره یا می خواد برا این باشه که حالت به هم نخوره.باید فراموش کنی کوچه ای رو که تمام عمر توش فوتبال بازی می کردی و همیشه وقتایی که یه ماشین میومد رد بشه چقدر عصبی می شدی.باید یادت بره برا اینکه دوستت سنگ دربازه رو بزاره اشتباهی انداخت رو پای تو چند روز نمی تونستی راه بری.باید یادت بره وگرنه تو این همه حجم تنهایی اگه اینا بیاد سراغت ممکنه چیزی ازت نمونه.
باید یادت بره که چقدر از آدمای تو خیابون یا از پلیسای کشورت می ترسیدی وگرنه هرچی می کوشی نمی تونی با مردم و پلیسای شهر جدیدت ارتباط بگیری.

بعضی چیزا رو اما باید بزاری رو دلت هرجا میری با خودت ببری.مثلا همه روز باید مامانتو باباتو پیش خودت ببینی.وگرنه یه همچین شبی انگار که یتیم زاده شده بودی از اول عمرت.یه همچین شبی می خوای همه چیزو فراموش کنی برگردی خونتون یا بری وسط کوه و دشت سرباز بشی ولی نزدیک مامانت باشی.نزدیک داداشی باشی که نمی تونی یه لحظه بهش فکر نکنی.

بعضی چیزا رو یکی زده رو پیشونیت.هرجا میری همه می فهمن از کجا امدی همه کلی چیز در موردت حدس می زنن همه می خوان که پیش بینی کنن الان مشروب رو می خوری یا نه.همه مرددن دستشون رو دراز کنن یا نه.همه ترجیح می دن هرچی کمتر میشه دور و برت بیان و در موردت چیزی بدونن

بعضی چیزا رو هم هیچ کار نمیشه بکنی.انگار اونا برا تو تصمیم می گیرن انگار اصلا الان فقط وجود داری برا همونا.یه دوستی دارم که کلی دوسش دارم نزدیک یه سال قبل اینکه از ایران بیام بیرون گفت مواظب باش از الان با هرکی حرف می زنی هرکار می کنی آیندتو ببین تو داری می ری و واقعا نمی تونی تاوان دل تنگ شدن رو پس بدی.من فقط دو سه روز به حرفش گوش دادم.
عیب نداره آدم یکیو دوس داشته باشه اما پیشش نباشه عیب نداره آدم دلش یهویی بخواد دستای یکی رو فشار بده اما نتونه مهم اینه که هرجا میره اونو با خودش ببره.آدما خیلی سخت واقعا عاشق میشن اما وقتی میشن دیگه فرقی نمی کنه چقدر دور باشن یا نزدیک هیچی نمی تونه از هم جداشون کنه
شاید بعضی وقتا آدم بترسه بترسه که تو یه همچین شبی تنها نمونه که همه جهانش فراموشش نکنه
اما کافی چشماتو ببندی و تموم همه جا روشن میشه میری جایی که دیگه نمی ترسی.
برا همینه که می گم بعضی چیزا رو نمیشه کاریش کرد.

شب تولدم تو همه چند سال اخیر که به زندگیم فکر می کنم شب های نسبتا غمگینی بوده درسته که تو بعضی هاش خیلی شادی کردم خیلی ازینکه پیش همه آدمایی که دوسشون دارم هستم خوشحال بودم اما همشون یه مقدار قابل ملاحظه ای غم دارن.نمی دونم شاید چون بهترین دوستی که داشتم رو دقیقا امشب از دست دادم.توی شهری از دست دادم که همه عمر ازش متنفر بودم و بعد تلخ ترین خاطرات عاشقانه زندگیم با آدمی رقم خورد که مهر اون شهر روش خورده بود و یک سال همین روز سیاه رفتم به اون شهر و باز عاشق شدم.انگار ۱۴ شهریور که میشه دریای شمال منو صدا می کنه میگه بیا برات یه چیز جدید دارم.درسته که گریم میگیره از خاطرات تمام روزهای بی مانندی که با دوستم داشتم و دیگه نخواهم داشت.درسته که بیشتر گریم میگیره که همچین روزی رو اینجا تو یه اتاق کوچیک تنها نشستم و حتی راحت نمی تونم گریه کنم که چندتا آدم دیگه تو اتاقای بغل بیدار نشن اما بازم حس می کنم که خیلی حوشحالم.

و شاید این بزرگترین تضاد زندگی ما باشه که با اینکه هرچیو که یک عمر براش زحمت کشیدیم به دست آوردیم از دست می دیم رو با یک عشق ساده می فروشیم و خوشحالیم از معامله ای که با هستی کردیم.وقتی می گم همه چیز یعنی من بچه ای بودم که هیچ وقت دوستان زیادی تو مدرسه نداشتم همه فقط منو می شناختن اما دوست کم داشتم.تمام سالهای بعد از بلوغم جنگیدم تا اخلاقی در خودم به وجود بیارم که بتونم با آدما دوست باشم و دوستشون بدارم.خصوصا بتونم با دخترا حرف بزنم و بتونم مرد واقعی ای باشم.که بتونم دروغ نگم.و بیرون آمدن از ایران یعنی اینکه هرچی تلاش کنی با آدما حرف بزنی ببینی نمی تونی ببینی نمی فهمنت و ببینی که کل جامعه با همه زیبایی ای که داره متنفری.

نمی دونم سال دیگه چقدر ازین همه اشک رو هنوز با خودم خواهم داشت که امشب بریزم اما مطمئنم بازم دلم می خواد کنار خانوادم باشم و هی به هم دیگه تولد تبریک بگیم.
تنها یک شعر امروز رو به تصویر می کشه تو ذهن من:
«روسری رقصنده با باد می رویم از یاد بر بند رخت
ماییم که می دویم از پی باد یا نمی دویم از پی باد
یا می رویم از یاد»

پ.ن:چند دقیقه دیگه تا تولد بیست و سه سالگیم به وقت این کشور دور افتاده مونده و به لطف فیس بوک نبودن هیچ دوستی بهم تبریک نگفته که البته ناراحت کننده نیست فقط جالبه

۱۸

اوت 31, 2011

من و تو خط‌های دفتر هستی هستیم
وقتی که شعرهای تمام جهان روی ما هست می شوند
وقتی که لحظه لحظه های ملالت بار این زندگی با یک خط شعر جدید گرم می شوند
ترجمه می شوند از زبان ترس و تنهایی و اضطراب
به شعرهای روان و صمیمی که دستانشان را دور کمرمان سفت فشار می دهند
و در چه سکوتی ما تمام شعرهای جهان را روی دوشمان حمل می کنیم

۱۷

اوت 11, 2011

از خورشید متنفرم
به همین سادگی
من بدون خورشید هم در آغوش تو گرم خواهم ماند
و تمام دنیا را هم بدون خورشید می بینم
از روز روشن تری برای من
از اینها که بگذریم
خورشید صبح ها بی دلیل مرا از خواب تو بیدار می کند
یا تو شبها مرا از خواب خورشید بیدار می کنی؟

برای مهدی موسوی

ژوئیه 11, 2011

وقتی بعضی شب‌ها باران های تند بی رحم باریدن میگیرد
از آن بارانهایی که آدم عاشق شدنش نمی آید
از آنهایی که انگار همه از دور گریه می کنند
یا گریه کرده اند و حالا فقط هق هق می زنند

آدم بی اختیار یاد تو می افتد
یاد تو می افتد و می رود زیر همان باران سکوت می کند
یا کلاهش را به احترامت بر می دارد
نه برای اینکه مرده ای
برای اینگه دیگر نگویی
«‫مثل یک مهدی ِ تمام شده، که کم آورده و… الـفبا هم…»‬

باران هم که نبارد
اصلا اگر باز شعر بگویی و تمام روز هم بخندی
کسی فراموش نمی کند که
«‫دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت‬
‫تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست…»
هیچ کس در میان این متون تو را از یاد نبرده
فقط اینکه یادت رفته باید قوی باشی
یادت رفته که اخر قصه همیشه مرد خواهد مرد
یادت رفته همه آن اشکهایی که پای ادبیات ریختی

دستت را بده
بلند شو
این متن با این حرفها شعر نمی شود
همانطور که این ادبیات بدون توها بزرگ نخواهد شد
من می روم بقیه شعر با تو…

16

ژوئیه 4, 2011

یک دست دراز کردم به سویت یک دست ،قرار نشد اینقدر مدام قریاد بشوی
فرار کن آسمان را بدر ،خورشید شو بر تمام زمینش بتاب اصلا من چه می دانم خودت یک راهی بیاب
من از روز اول هم همین یک گوشه جهان را برای زندگی کافی‌ام بود دست از سر من بردارید

قرار نشد اشک بشوی آه بشوی برون بشوی فرار کنی
هنوز که نشسته ای،باران شو پا به پای اشکهایش ببار،برخیز!!از ما گفتن بود
من نه می توانم ببارم نه می توانم بتابم من می توانم دوست بدارم خشک و خالی مثل کویر

قرار شد مثل جوانتر که بودیم با هم پای منقل بگیم و بخندیم و ….نه؟
چیزی نمانده تا اخر شب خودت می دانی و خودت این آخرین شب جهان است،می رود!!
هرچه بر سر شما بیاید من عاشق این ذره از جهانم که خدا به نامم کرده

تقدیم به ملضی

ژوئیه 1, 2011

همیشه سوال است که می نویسد مرا برای تو
همیشه شعر است که خودش را پرت می کند روی کاغذم
شعر نیست
شعر نخواهد شد مواظبم اینبار

شعر هست اما شبیه هیچ چیز دیگری نیست
اصلا شعر نغمه زیبای سحرگاهی پرندگان نیست
شعر آواز یک پرستو بر بلندای جغرافیای هستی نیست
شعر حتی سکوت کویر بعد از یک سال وزش آفتاب سوزان نیست
شعر درد و عجز و سختی و گریه و ناله است
شعر رد پای کسی است که رفته
شعر فریاد جنون آمیز مردیست که هستیش را جا گذاشته
صبح آخر که بیدار شده تمام داراییش را تا کرده و به زور در چمدان تنهاییش چپانده
بعد با هزار زحمت دلش را از تمام هرچه داشته کنده
و حالا که تمام راه را اشک ریخته می بیند
همه هستیش را جا گذاشته
همان کنار چمدان
بین همان دو تا کتاب آخر
توی همان خانه
شعر فریاد جنون آمیز مردیست که هستیش را جا گذاشته
شعر خود همان قطرات اشکیست که بر زندگیش می بارد
شعر خود خیره شدن به عکس هاست
شعر به همین سادگی است
به همین مظلومیت
که یا با گوشه یک دستمال پاک می شود
و یا با آمدن عکس بعدی
شعر یک راوی بی قرار است که هرچه می رود
نمی رسد
که هرچه می سراید و هرچه می تازد
شعر یک راوی تنهاست که خودش را می سراید
وقتی که نیستی

شعر از درون خودش بیرون می جهد
فوران می کند و ویران می کند
تمام هستی را
یا تمام نیستی را

شعر همه را شبیه تو می کند
صورتک ها را جابجا می کند
شعر آواز همه پرندگان را هم شبیه صدای تو می کند
نعره می زند می جوشد می فشاند
تا شاید ذره‌ای بیرون شود
درد نبودنت

شعر همین هذیان هاییست که شبها آدمیان توی خودشان می ریزند
و صبح ها بقیه روی کاغذ می خوانند

15

ژوئن 28, 2011

هیچ وقت خودت را توی آینه دیده ای؟
مثل لوبیای سحر آمیز من شده ای
شبها که می خوابم آرام در دلم خودت را می کاری
بعدتر با ناز و نوازشت آبت می دهی

اندکی که ریشه هایت در دلم قوت گرفت
با سرعت خدا متر بر ثانیه رشد می کنی و
خودت را محکم می اندازی توی خوابم
توی سرم
خودت از لوبیایی که شده ای بالا می روی و تمام خواب مرا زیر و رو می کنی
و دنبال قلبم می گردی
هنوز نمی دانم داستان را چرا همیشه نزدیک صبح خراب می کنی
هربار صبح که بیدار می شوم تمام بند و بساطت را جمع کرده ای
باید روزی یکبار از نو دوستت بدارم

14

ژوئن 28, 2011

داستان من و تو همان داستان معروف کارد و پنیر است
یکی تیز و برنده و بی رحم
قدبرافراشته و راست قامت و مرد افکن
انگار یک لشکر انسان مسخ شده
دیگری اما نرم و نازک و سفید
سر در گریبان و خموده و خسته
چنان یک دریای زیبا که پاهای کوچک یک مرغ دریایی بی آزار هم آن را می شکافد
داستان تلخیست برخوردهای کارد و پنیر و
این عین حکایتیست که تقدیر با ما خواهد کرد
من و تو آرام در گوشه زمانه ایستاده ایم و تقدیر زبانه کشان دامنمان را
تمام هستیمان را می سوزاند
نابود می کند
دود می کند
فراموش می کند
و همچون چاقویی برنده ما را نصف می کند
.
.
.
اگر تو بخواهی

13

مه 14, 2011

قول می دهمت
سوگند می خورمت
هیچ چیز ثابت و پابرجایی ندارم که بماند
که بدانم و بماند
نه به صدای غرش طوفانی که از تو در جهان برپاست
نه به تمام بارش بارانهایی که مرا مست می کند از تو
نه به صدای دریایی که تو باشی گرد هستی
نه به خود هستی
که چه ساده نیستی میشود از همان لحظه رفتنت
نه به صدایی که در گوشم آرام زمزمه می کند قوی باشم
نه به خود هستی
به هیچ چیزش اعتماد ندارم
به هیچ چیزش سوگند نمی خورم
مگر به تو که ایستاده ای
محکم
انگار تنها تعبیر حقیقتمی
سوگند می خورمت

12

مه 4, 2011

مرا عشق بنامید
مرا محبت صدا کنید و مرا به یکدیگر بورزید که من مهرم
من خود تمام دوست داشتن های جهانم
که توی دوربین عکاسی در آن آخرین لحظه ای که پرستو کرم را توی دهن بچه اش می اندازد
آرام نشسته ام
که آن اولین نفسی هستم که بعد از بوسه ای طولانی مجنون می کشید اگر هنوز زنده بود
مرا به نام خودم ننامید اگر هنوز نامی دارم و می دانید
و اگر هنوز منی دارم و می شناسید و
نخوانیدم به هیچ آوایی که منی نیستم که اگر بودم هم در این آغوش تا به امروز بی من شده بودم
و مرا ننامید که من تمام شدنیست
و مرا ننامید که من تمام خواهد شد
و مرا ننامید که تمام خواهد شد
و ننامید که تمام خواهد شد
و ننامید که تمام شد
مرا عشق اما هنوز بنامید ایرادی ندارد
هستم

11

آوریل 21, 2011

حالم بد است
آنقدر بد که می خواهم بالا بیاورم خورشید را روی سینه ات
از خودم بیرون کنم تمام گرمای دنیا را میان سینه ات
اما نمی دانم دنیا با سه خورشید چه خواهد کرد؟
می خواهم همین یکبار هم که شده تکه تکه شوم امشب میان آغوشت و
بعد صبح از فرط بی رمقی چند تکه ام را جا بگذارم درونت
و بعد تمام روزها و شبهای تاریخ مخفیانه در آن تکه های جامانده ظهور کنم
و یک عمر طلوع خورشید را از درون بنگرم

10

آوریل 8, 2011

در حافظه ام از تمام گذشته تا امروز یک تو
می دود
توی کوچه، زیر ماشین، زانوی همیشه پاره
یک تو توی پاهایم می تپد
یک تو هر روز دست خیسش را با پشت لباسش پاک می کند
و همان تو پشت دستی می خورد
و پشت تو مخفی می شود و با چشمهایش ….
و با چشمهایت هر روز صبح تمام راه مدرسه را بدرقه اش میکنی و
به جای تمام کودکان چهان بزرگش می کنی و
سفت در آغوشش میگری و
تمام حرف های جهان را در پیاله اش می ریزی و
و تمام «و»های جهان را زندگیش میکنی
و

9

آوریل 1, 2011

احساس کاغذ سفیدی را دارم که نقاش ازل با تمام توانش
انگار برای معشوقش
بیست سال آزگار نشسته و تمام عشق جهان را روی من نقاشی کرده و حالا زل زده توی چشمهایم
و چه یکنواخت مرا نگاه می کند نقاش تمام زندگیم
و چه ناجوانمردانه مرا به صلیب نگاهش/ت می کشی
و من چه محصور شده ام میان سفیدی کاغذی که بوده ام و نگاه های تو و
هنوز احساس کاغذ سفیدی را دارم که روزی سفیدیش افتخارش بوده و امروز امضای نقاش

نشان تو پایین طرح ابدیت
نشان جاودانگی من نیز هست
روزی که با نوک انگشتانت روی پوست کاغذیم مهر نقاشی می کردی
به لبهایم که رسیدی انگار قلم موی تمام جهان عوض شد و بیست سال با لبهایت برایم
عشق نقش کردی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.